دیدی منتظر یه چیزی هستی که نیست؟ که نمیشه؟ که نمیاد ؟‌ که میدونی نیست و نمیشه و نمیاد .. ولی بازم منتظر میشینی .. بازم منتظر میمونی ...
 
یادته؟ اون شب که گفتی کاش هیچ‌وقت ندیده‌بودمت ...

کاش هیچ‌وقت ندیده بودمت.

...

 
بخیه رو دیدی؟
زخمی که خودش خوب نشه رو بخیه میزنن
وقتی که اتفاق میفته ٬ وقتی که تصادف میکنی ٬ وقتی که پوستت میره و تنت پاره میشه و زخمی توش به وجود میاد که خودش دیگه جوش نمیخوره اون وقت ٬ بخیه میزنن زخم رو.
دو تیکه زخم رو به هم میدوزن ٬ درد داره نه؟ شاید از خود زخم هم بیشت درد داشته باشه بخیه زدن زخم نه؟
یه مدت بعد از اینکه بخیه زدن ٬ یه مدت که گذشت و پارگی زخم به هم جوش خورد .. بخیه رو باز میکنن. اون نخای بخیه رو از توی گوشت و پوست تازه میکشن بیرون ...
بازم درد داره نه؟
حالا دیگه یه زخمه مثل همه‌ی زخمای دیگه
آره ؟
ولی نه.
زخمی که بخیه خورده جاش میمونه
تا همیشه
تا همیشه جاش میمونه
هیچ‌وقتم نمیره
هیچ‌وقت.

...

 
گنجشکک اشی مشی
هر دفه که میفتاد تو حوض نقاشی
قصه‌ش از نو میشد
از دوباره میشد
اون وقت از نو شروع میکرد
ولی
بعد از کلی این ور و اون ور رفتن و از این خونه به اون خونه پر کشیدن
بر میگشت سر جای اولش
پیش حوض نقاشی
چون قصه‌ش همیشه یه قصه بود
قصه‌ی گنجشکک اشی مشی و حوض نقاشی ...
 
رنگرنگ رنگرنگرنگرنگرنگ
.
.
.
گنجیشگک اشی مشی
توی حوض نقاشی

Tell me, I've got to know.
Tell me, tell me before I go.
Does that flame still burn? Does that fire still glow?
Or has it died out and melted like the snow.
Tell me.
Tell me.

Tell me, what are you focused upon?
Tell me what I'll know better when you're gone.
Tell me quick with a glance on the side.
Shall I hold you close?
Or Shall I let you go by?
Tell me.
Tell me.

Are you looking at me and thinking of somebody else?
Can you feel the heat and the beat of my pulse?
Do you have any secrets that will come out in time?
Do you lie in bed and stare at the stars?
Is your main friend an acquaintance of ours?
Tell me.
Tell me.

Tell me, do those neon lights blind your eyes?
Tell me, behind what door your treasure lies.
Ever gone broke in a big way?
Ever gone the opposite of what the experts say?
Tell me.
Tell me.

Is it some kind of game that you're playin' with me.
Am I imagining something that never can be?
Do you have any morals?
Do you have any point of view?
Do you long to ride on that old ship of Zion?
What means more to you, a lap dog or a dead lion?
Tell me.
Tell me.

Tell me, is my name in your book?
Tell me, should I come back and take another look?
Tell me the truth, tell me no lies.
Are you someone, anyone?
Tell me.
Tell me.

اصلا نمیدانم چگونه شروع شد. منی میان خط ها ساختم. منی که خارج از دنیای بیرون وجود داشت و میتوانستم هر جوری دلم میخواست به او شکل بدهم. من بزرگ شد و بین باکرگی کاغذ تنها و تنها تر شد. اول من نبود . من در مقابل هویت های دیگر تعریف میشد. درختها بودند. کلبه دوست داشتنی صورتی و ابرهای قلمبه دخترانه ام و بعد همیشه دختری با موهای دمب گوشی و پسری که کنارش دستش را گرفته بود. شاید همان وقت شروع شد.
دختر نبود با دامن همیشه نارنجی اش. ابرها بودند و برگهای جدید درخت. و من نخواهم گفت که دامن دخترک چگونه سیاه شد
و روزها گذشتند مثل همیشه که میگذرند. و شب ها صبح میشوند بدون توجه به رنگ دامنت.
و همه چیز در حال حرکت بود. روی خاک نشسته بودم و با دهان باز موج های اطرافش را نگاه میکردم. همه چیز کش می آمد و همه چیز حرکت میکرد. و نمیشد باور کنی چه میبینی. تا میخواستی ببینی چیز دیگری جلوی چشمانت بود. آن روزها بود که سوار قطار شدم شاید. قسمتی از حرکت شدم. و حتی وقتی خیلی هم دلم گرفته باشد نخواهم گفت که روی ریل ها چه دیدم. نهایتش این است که سیگر روز گوش کنم و آرام گریه کنم.
یادم نمی آید سطرهای بالا را. خودم را بین کلمات مینویسم. خودم را به طرز بی رحمانه ای تنها مینوسم که بعد که خواندمش کمتر احساس تنهایی کنم.
قلبم میترکد. انقدر دامنم سیاه و خشن شده که انعکاس هیچ رنگی را در آن نمیبینم. حتی قدرت تخیلم را از دست داده ام. درخت ها را همیشه سبز میبینم بدون اینکه اذیت شوم. نه اینکه دختر قوی ای نباشم. من سوار این قطار لعنتی شدم و با سرعتش کنار آمدم و حالم دیگر به هم نمیخورد. روزها به پنجره ی قطار ساعت ها خیره میمانم و دام هم برای سکون تنگ نمیشود چون سکون وجود ندارد. و دلم برای تو هم تنگ نمیشود چون تو هم وجود نداری. حتی دیگر بین خط های من هم وجود نداری. دلم برای تو تنگ نمیشود . دلم برای وجود نداشتنت تنگ میشود.
در قطار همه چیز همان شکلی است که باید باشد. همه سوار میشوند و همه دیر یا زود پیاده میشوند. بعضی ها باز هم سوار میشوند ولی خوب میدانم که همه مسافرند. به همه شان لبخند خواهم زد ولی پنجره ام از همه آنها وفادارتر است. و شاید روزی بفهمم که من در این قطار تنها هستم و همیشه سوارش بوده ام . بقیه فقط مسافران مهربانی هستند که به قطارم سر میزنند. روی صندلی هایم که روز به روز کهنه تر میشود مینشینند. ساندویچ هایشان را گاز میزنند . از قطارها و راه های دیگری برایم حرف میزنند و میروند. و همیشه میروند همان گونه که قبلا رفته اند و همیشه باید رفت. و من چون دختر قوی ای شدم که دیگر بالا نمی آورد نباید به خاطر این گریه کنم.
این روزها کارهای بزرگی انجام دادم. ریل های قطارم را کج کردم تا از مسیر سبزتری رد شوم و زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم. و موفق بوده ام! فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم چیزهایی مینویسم که حتی خودم بار بعدی که خواندمشان نفهمم. و خوب میدانم فردا همه چیز به روال عادی بازخواهد گشت. 
این چشم های من
از رنگ
از سرود
از بود
از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند، نیست؟
Email:the_sea_in_me1983@yahoo.com

راستی هیچ میدونین امروز خورشید گرفته بود ؟!! هیچکی ازش نپرسید چرا ؟

خیلی سخته آدم نتونه احساسش رو توضیح بده نه‌ ؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره !

به خودم میگم:‌ همیشه بدتری هم هست.
به خودم میگم: خوب که چی ؟!
به خودم می خندم.

دروغ چرا ! وقتی به هم گفت دلم که سوخت هیچی ٬ کلی هم حسودیم شد. تازه کلی هم گریه کردم.چرا آدما اینقده خنگ شدن ؟!! نکنه من انتظارم زیادیه؟!! اصلاْ حال نمکنم دوستام معنی نگاهام رو نفهمنا . من خیلی وقتا سعی میکنم با نیگا کردنم حرف بزنم . یه نگاه ساکت میتونه یه دنیا حرف رو با خودش همراه داشته باشه !! چرا ملت نمیفهمن اینو ؟!! چرا داد زدن منو نمیشنون ؟!‌ چرا التماس کردن منو نمیفهمن ؟! چرا شاکی شدن منو نمیگیرن ؟!! هی اونوقت میپرسن چیه چرا اینجوری نیگا میکنی !! مثلاْ وقتی ...

تکراری (فریاد سکوت):
یک ساعت بدون آنکه یک کلمه حرف بزنم به روش نیگاه کردم .
فریاد کشید که آخه خفه شدم ! چرا حرفی نمی زنی ؟!
گفتم نشنیدی ؟!! .... برو !! ....

میترسم . خیلی میترسم.
از حماقت دوستا، از کوته فکری آدما، از تنهایی خودم، از این آینده ی گنگ و مبهم، از این هرچه ممکن، از گناه، از برداشت های بد مردم، از بیماری بابام، از غصه خوردن مامانم، از حال و روز داداشم، از خودم، از عاشق شدن، از یأس، از غرور، از نومیدی، از تنهایی، از کم آوردن، از کم آوردن، از کم آوردن ...
وقتی این شعر رو خوندم یه جوری شدم ٬ بعد هر چقدر سعی کردم بگم چه جوری شدم نشد که نشد. فقط میدونم یه جور عجیبی شدم !! شما هم بخونیدش شاید شما هم یه جوری شدید !! 
ما مردگان دویست سال بعد
دور هم نشستیم
با دعوتی رسمی
به صرف چای وشربت وشیرینی
و حراج معلومات

و چقدر کف زدیم
پیش رو برای خودمان
پشت سر برای هم

ما مردگان دویست سال بعد...




آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام
با توام


This is the end
Beautiful friend
This is the end
My only friend, the end

Of our elaborate plans, the end
Of everything that stands, the end
No safety or surprise, the end
I’ll never look into your eyes...again

Can you picture what will be
So limitless and free
Desperately in need...of some...stranger’s hand
In a...desperate land

Lost in a roman...wilderness of pain
And all the children are insane
All the children are insane
Waiting for the summer rain, yeah

There’s danger on the edge of town
Ride the king’s highway, baby
Weird scenes inside the gold mine
Ride the highway west, baby

Ride the snake, ride the snake
To the lake, the ancient lake, baby
The snake is long, seven miles
Ride the snake...he’s old, and his skin is cold

The west is the best
The west is the best
Get here, and we’ll do the rest

The blue bus is callin’ us
The blue bus is callin’ us
Driver, where you taken’ us

The killer awoke before dawn, he put his boots on
He took a face from the ancient gallery
And he walked on down the hall
He went into the room where his sister lived, and...then he
Paid a visit to his brother, and then he
He walked on down the hall, and
And he came to a door...and he looked inside
Father, yes son, I want to kill you
Mother...i want to...fuck you

C’mon baby, take a chance with us
C’mon baby, take a chance with us
C’mon baby, take a chance with us
And meet me at the back of the blue bus
Doin’ a blue rock
On a blue bus
Doin’ a blue rock
C’mon, yeah

Kill, kill, kill, kill, kill, kill

This is the end
Beautiful friend
This is the end
My only friend, the end

It hurts to set you free
But you’ll never follow me
The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die

This is the end
Email:the_sea_in_me1983@yahoo.com

 

 

خواب دیدم مردم ... رفتم بهشت .

خوشم اومد ٬ فکر کنم دوسش داشتم . ولی هیچ‌کی اونجا نبود ... نه آشنا نه غریبه ... چرا ؟!

یه بار دیگه ببینم یکی برگشته به یه نفر دیگه میگه من تو رو درک می‌کنم ٬ یا بگه میفهمم چی
میگی یا بگه آره حست میکنم یا ... به خدا خفش می‌کنم.

اگه بازم دوباره یه لیوان نیمه پر گذاشتن جلوم گفتن این پره یا خالیه اول برش میدارم تا قطره‌ی آخرش رو میخورم بعد میذارم جلوشون میگم خالیه خالیه خااااالییییییییییییییییییه

یه منهای یک زیر یه رادیکال ... خیلی خوشگله نه ؟ دوسش دارم. بهش میگن تعریف نشده.

هنوزم دلم میخواد آمیب بودم . ولی فکر کنم اگه آمیب بودم حتما عاشق زرافه‌ها میشدم .

دوستی آش دهن‌سوزی نیست !
مرده از زنده همیشه هر آن ٬
در جهان بیشتر است ...

آره خب منم همیشه دلم می‌خواست بدونم چرا عموجغد شاخدار ٬ بنل رو آخرش نخورد ؟! جدی چرا ؟

بی منطقی هم یه جور منطقه، یعنی منطقه خودشو داره از اون طرف هم منطق آخره بی منطقیه چون هیچی تو دنیا منطقی نیست. پس وقتی به اوجه منطقت میرسی و میگی هیچی منطقی نیست یعنی تازه منطقی شدی چون اگه منطقی نبودی فکر میکردی همه چی منطقیه و باید با منطقه خودت جور در بیاد، یعنی چی؟ یعنی نهایته منطق! ولی تا زمانی که منطقت، منطقه دو دو تا، چهارتایی ه و فکر میکنی که آخره منطقی یعنی در اوجه بی منطقی داری سیر و سیاحت میکنی. میگی نه؟ بشین سر انگشتی یه حساب بکن ببین حرفه من منطقیه یا نه.
فهمیدن همیشه یک سوءِ تفاهم است !

من هک نشدما ... نمدونم چرا درست وقتی که فکر می‌کنی خیلی دیوونه شدی ... دندونای عقلت در میان !

خب ؟

... میدونی که هنوزم صدات تو گوشمه ؟
.
.
وقتی زمان مبهم باقی مانده از بودنم را بر آنچه که از درون می خواهم تقسیم می کنم ؛ نتیجه ای که در جلوی خط کسری قرارمی گیرد آنقدر کوچک است که می توان از آن چشم پوشید. و چه ناعادلانه می نماید این بودنم در برابر زمان اندکم .... سرعت ... سرعتم هر چقدر هم که زباد باشد باز جا خواهم ماند ...

« شتاب : سرعت به زمان . » ... تو گفتی ؛ در آن روزهای سرد خاکستری .
امروز ها که می گذرد... امروزهای سخت ... امروزهای خوب ؛امروز های لازم ؛امروزهای مقدر ... تو « شتاب »
را نه توضیح می دهی ؛ که زندگی می کنی ...
نه در گوشه ی سنگی ی حیاط مدرسه ... در بستر رونده ی بودنت ... و شایدهم نبودنت ... و نه گفتنی برای دقیقه‌های قبل از امتحان .. که گفتنی برای من -تو -ی ایستاده در آستانه ... چه مهم می نماید بودنت ... و نبودنت ...

چگونه می شود بدون معجزه ؛بدون یک جهش
دیوانه وار ... آن کسر مساوی صفر را معکوس کرد ؟


و آدمها ...
رفتند و روز تمام شد
و شب شد.
و شب ساکت است،
                    و تاریک است
                    و آرام است ...

... و گنجشک ... .. ...... آرام در آسمان بی‌ستاره ... فراموش ... دور ...
... و گنجشکها ... همه می‌میرند.

ساده می‌نویسم: حالمان خوب است . ولی ...
تو باور نکن .

مریم :« خب وقتی انگشت میذاری دقیق رو مرکز درد ، دیگه مطلقا دردی حس نمیکنی. »
اول فکر کردم راس میگه٬ راس هم می‌گفت ٬ ولی بالاخره که دستتو بر میداری . اونوقته که آی دَدَم وای ددم وای ... !!

-حکم چیه؟
-دل!
-دلبر جانان من برده دل و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور، کلبهء‌ احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن کی بود مانند دیدن!!
-هاه؟؟ بازیتو بکن، زر نباشه !
-گفتی حکم چی بود؟

اینا هم چندتا نقل قول که به دلم نشست :

:: تنها نیستم . فقط کاری به کار دنیا ندارم .

:: می بینی ؟ زندگی به زور شبیه قصه نمی شه .

:: تنها نشسته ام .. و حواسم نیست .. که دنیا با من است .

:: این جا نمی شود به کسی نزدیک شد . آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

:: اگه دوست داشتن یک آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه ، دوست داشتن ِ کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه .

:: اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزهایی فکر کنن که دوست دارن .

:: روز قدم زدن بی فایده است . آدم همه چیز را می بیند و همه او را می بینند . توی تاریکی ، آدم می تواند خیال کند که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش است .اما توی روشنایی اصلا خبری نیست ... معلوم است که خبری نیست .

:: وقتی حواس ات نیست ، زیباترینی . وقتی حواس ات هست ، فقط زیبایی. حالا حواس ات هست ؟

:: دختر : چه سربالایی سختی .. باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هس .. وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو می ره بالا ؟
استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست ، راحت می ری بالا .
دختر : پس به نظرت چرا من سخت می رم بالا ؟
استاد : برای این که مطمئن نیستی ، مرددی .
.....
دختر : تو اگه کسی رو دوست داشته باشی این قدر منتظرش می ذاری ؟
استاد : نه ، یه کاری می کنم که انتظار یادش بره .
.....
استاد : فکر نمی کنی آدم ها واسه مخفی کردن احساس شون دلیل دارن ؟
دختر : همین دلیل شون از هم دورشون می کنه .
.....
دختر : این که آدم خودشو بزنه به اون راه ، صنعت ادبی یه ؟
استاد : نه ، صنعت ادبی نیست . استعداد خدادادیه .
دلم می‌خواد بازم از ته دلم بخندم ... خیلی دلم می‌خواد .
یه جوری که دلدرد بگیرم ٬ مثل اونروز ٬ مثل اونروزا . از این لبخندای تصنعی ٬ از این خندیدنای مقطعی و زودگذر دیگه حالم داره به هم می‌خوره ٬ ولی خوب چاره چیه !! بقیه چه گناهی دارن که قیافه‌ی عبوس منو بخوان تحمل بکنن !! می‌خندم حتی اگه دروغ باشه  شاید اینجوری کمکم خودمم باورم شد .یکی نیست به من بگه کره خر بیکاری خب بشنی قصه ات رو تایپ کن جای اینکه بشینی هی دری وری پست کنی !!

کلاغ



مرد اندیشید: « باز هم این کلاغ ...‌ » . کلاغ قارقاری کرد. روی شاخه‌ی پایینی درخت پرید و به مرد نگریست. نگاه مرد از پنجره گذشت و روی شاخه‌ به کلاغ رسید: کلاغی پیر با چشمانی برّاق. چیزی مثل زمرد در دو چشم کوچکش می‌درخشید . بدنی سیاه با لکه‌های سفید و خاکستری . با هر نفس مرد ٬ کلاغ هم تکانی می‌خورد . در سر مخروطی شکلش تنها دو چشم ٬ دو گوی گر گرفته شده دیده میشد مثل دو ستاره‌ی روشن در شب بیابان . مرد کمی به کلاغ نگاه کرد ولی خیلی زود نگاهش را دزدید و به سمت دیگری سراند همیشه همین‌طور بود. بیش از چند لحظه نمی‌توانست به آن چشمها نگاه کند. مغناطیس چشمان زلال جانور نگاه مرد را می‌راند. سالها بود که این کلاغ پیر در جلوی پنجره‌اش لانه داشت و همیشه هر روز لااقل یکبار تلافی نگاه کلاغ را با نگاه خود در چشمانش احساس می‌کرد ولی تا امروز هیچگاه این‌گونه نفوذ جادویی چشمان کلاغ را در خود احساس نکرده بود. سالها پیش از این می‌توانست ساعتها روی تخت سفری گوشه‌ی اتاقش لم بدهد و خواسته٬ناخواسته کلاغ را بنگرد و ساعت‌ها او را در ذهت خود بشکافد . اتفاق افتاده بود که گاه برای کلاغ از خودش ٬ دردهایش ٬ آرزوهای زندگیش و آینده‌ای که دیگر حتی گمانی به آن نداشت بگوید . مرد کلاغ را خوب می‌شناخت و می‌توانست تشخیص بدهد که روشنایی چشمان او با گذشت زمان بیشتر می‌شد. مدت‌ها بود که به نگاه کلاغ عادت کرده بود . مثل همه‌ی چیزهایی که از صبح تا شب می‌دید و بی‌توجه از کنارشان عبور می‌کرد ولی امروز نگاه این موجود کوچک با روزهای دیگر فرق داشت . به همین خاطر مرد اندیشید: « چشمانی که گرسنه اند ... » .

مرد سیگارش را دست به دست کرد و از کنار پنجره به سمت تختش به راه افتاد. خودش را روی آن ول کرد و فکر کرد. تا ساعت ۲ بعد از ظهر هنوز وقت زیادی داشت . آن قدر وقت داشت که ریش‌های چند روزه‌اش را بتراشد. حمامی برود و بخوابد . به یاد تکان‌های قطار افتاد و سپس به یاد سردرد همیشگی‌اش. راهی دراز در پیش بود. راهی که بارها و بارها آنرا رفته بود و آمده بود ٬ از همان اول زندگی . یک لحظه این فکر از مغزش گذشت که شاید این آخرین بار است که این راه را می‌روم. پک عمیقی به سیگارش زد و دود آنرا به سمت ساک و چمدان بسته‌اش که از شب گذشته آماده کرده بود رها کرد. سرش را برگرداند و به درخت نگاه کرد . از کلاغ خبری نبود . به اطراف نگاهی انداخت و خیلی زود فکرش به جاهای دیگر کشانده شد. هیچ‌گاه در رفتار و حرکات موجودات اطراف خود کنجکاوی نکرده بود ؛ از انسان‌ها گرفته تا همین کلاغ پیر صد و خورده‌ای ساله . بی‌اختیار به جیب شلوارش دست برد و بلیط مسافرتی دو نیم بعد از ظهر خود را لمس کرد . از روی تخت جستی زد و به سمت کیف و چمدان بسته شده‌اش رفت. خواست مطمئن شود که همه‌ی وسایل مورد نیاز مسافرت را همراه دارد ولی خیلی زود از این کار منصرف شد. به سمت آینه دستشویی رفت. تصویر خود را که دید لرزشی در مهره‌های کمر احساس کرد. هیچ‌گاه خود را این‌گونه پیر و فراموش شده نیافته‌بود. چقدر روزگار به سرعت می‌گذشت و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از پی آن . در طی این سال‌ها او حتی یک بار هم فرصت آن را نیافته بود که به درستی به سراغ خود بیاید و غبار فراموشی را از چهره‌ی خود بزداید. ته سیگار از لای انگشتانش افتاد. دست‌های خیس کرده‌اش را در موهای جو گندمی و آشفته‌اش فرو برد. سعی کرد در برابر تصویر لبخند بزند. همیشه احساس می‌کرد هرگاه لبخند بزند جوانتر به نظر می‌رسد . لبخند زد : تلخ و خشک . دندان‌های زرد و پوسیده‌اش خشونت چهره‌اش را زیادتر می‌کرد. دلش از خودش به هم می‌خورد. آب دهانش را قورت داد. چشمانش به سفیدی می‌گرایید. حالت تهوع را در نگاه خود و استخوان‌های فرونشسته‌ی چهره‌اش می‌خواند ولی استفراغ نکرد. از آینه بدش میامد. زیر لب با خشونت گفت :‌ « کاش می‌شد همه‌ی آینه های دنیا را شکست » سرش را پایین گرفت . چند لحطه بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد دوباره به تصویر خود نگریست . دو قطره اشک گوشه‌ی دو چشم گود نشسته‌اش می‌درخشید. به عمق آینه نگریست . خود را نمی‌دید . در دوردست ٬ آینه ٬ تاریک و غریب بود. دستی از عمق آینه او را به درون می‌کشید. فضای آینه سرد بود و نمناک و او بی‌اختیار می‌رفت به اعماق آن تاریکی و آن غربت نا آشنا .

چیزی درون آینه تکان خورد و اورا به خود آورد . خیره‌تر شد. از اعماق تصویر ٬ از همان تاریکی و غربت جاری کلاغ را دید که در گوشه‌ی چپ آینه سر تکان می‌داد . با همان دو چشم براق و گرسنه . ناباورانه به پشت سر نگاه کرد . بیرون ٬ روی درخت هیچ کلاغی نبود. به آینه نگاه کرد. کلاغ هنوز سرش را تکان می‌داد. به سمت پنجره برگشت . به سمت پنجره برگشت و گوشه‌ای که تصویر کلاغ در آینه می‌افتاد را به دقت برانداز کرد. از کلاغ خبری نبود. دوباره به آینه نگاه کرد. هنوز آن دو قطره اشک روی گونه‌هایش نسریده بود و مثل دو قندیل از پوست پف کرده‌ی زیر چشمانش آویزان بود. نگاه کلاغ از روی درخت از پنجره گذشت در اتاق چرخید تا آنکه روی آینه درون چشمان مرد گره خورد. کلاغ به مرد خیره شده بود و پلک هم نمی‌زد. مرد ترسید. برای اولین بار بود که این گونه آشکارا از کلاغ می‌ترسید. ترسی سریع و بی‌وسواس. از آینه فاصله گرفت اما شعاع نفوذ نگاه جانور به سادگی از آینه گذشت ٬ فاصله‌ها را پیمود و در همه‌ی وجود مرد منتشر شد. عقب عقب آمد . خود را روی تخت انداخت و در خود مچاله شد. گرمای بدنش بر سصح پوست دستها و پیشانیش دوید. از تمام شدن خودش می‌ترسید. به شدت با خود اندیشید : « فرصت هست ٬ باز هم فرصت هست .» و فرصت های از دست رفته را مرور کرد. سرش را در میان دستانش گرفت . چشمانش را بست و تازه فهمید که گریسته است .

سیگاری دیگر روشن کرد و تند تند پک زد . به ساعت دیواری نگاه کرد. تا ساعت ۲ بعد از ظهر هنوز وقت زیادی مانده بود. روی تخت دراز کشید و سعی کرد به ساعت دو بعد از ظهر و بعد از آن بیاندیشد . بی‌اختیار نگاهش روی دیوار رو به مرد لغزید تا به آینه رسید. باور کردنی نبود ؛ باز هم کلاغ ! همان کلاغ لعنتی با همان چشمان براق. می‌خواست خودش را متعاقد کند که آنچه بر او گرشته است اثر عصبیت‌های روزمرگی است . از این رو چشمانش را بست و سعی کرد تا ساعت ۲ بعد از ظهر بخوابد. پلک‌هایش را که بست سرش سنگین شد. غلت کوتاهی زد. دقایقی بعد آهنگ یکنواخت نفس‌های ممتد و کوتاهش فضای اتاق را تسخیر کرد. کلاغ هنوز بر جای خود بود و به مرد نگاه می‌کرد. جستی زد و کنار پنجره پایینی نشست . حرکت بال‌های او آرام بود. آرام و مطمئن . گویی هر آنچه درون اتاق است در اختیار اوست . کمی جلوتر رفت . خرناسه‌ کوتاه و رگه‌دار نفس‌های مرد که هر لخظه بلند تر می‌شد نیز نمی‌توانست از جسارت جانور بکاهد. کلاغ پایین‌تر آمد . به کف اتاق که رسید خیلی آرام جلو آمد. به سمت نزدیکترین پایه‌ی تخت رفت . حرکت کلاغ بر بدن خفته و سنگین مرد آرام بود. مرد تکانی خورد. کلاغ بر جای خود ثابت ماند. مرد آرام شد و دوباره خرناسه‌هایش یکنواخت شد. کلاغ آرام سرش را از شکاف بنی دو دگمه‌ی پیراهن مرد به بدن برهنه‌ی او رسانید. چند لحظه بعد مرد فریاد وحشتناکی کشید و از خواب پرید . چشمان ترسیده‌اش سراسیمه‌ درون آینه را جستجو می‌کرد . دست‌ها ٬ پاها و لبهایش می‌لرزید. فریاد دیگری کشید و بی‌اختیار به سمت چپ قفسه‌ی سینه‌اش دست برد. سینه به عمق دو بند انگشت سوراخ بود و کلاغ پیر به آرامی داشت قلب مرد را می‌جوید.


 

می‌خوام ٬ می‌خوام ٬ مییییی‌خواااااممممممم

لا اله الا هو وحده لا شریک له


چشمام رو میبندم ... حالا همین‌جوری که چشمام رو بسته‌م چشمام رو باز میکنم .. نیگاش میکنم .کودک  من دارد می‌خندد ...  ٬ ساده ٬ معصوم ٬ آرام ... میخندد .... و پس از هر اشکی لبخندی ... و پس از هر لبخندی اشکی ...

دستام رو باز میکنم و میذارم جلوم و خیره دنبال خط عمر میگردم ....

الان دارم احساس میکنم باید یه مدت تو همه چیز تجدید نظر کنم تا بشم دوباره همونی که بودم همونی که نوشتم : « نه !! مردن هرگز به تلخیِ فراموشیِ یک بودن نیست »


هنوزم دارم فکر می‌کنم که زندگی چقدش واقعیه ؟ نمیشه همه‌ش یه قصه باشه ؟ از اونا که مامان‌بزرگا شب واسه‌مون تعریف می‌کردن و بعد ما باهاش خوابمون میبرد ...
بدبختی اینه که درسته که فقط صد سال اولش سخته ، ولی لامصب این صد سال خیلی سخته ، یعنی زیادی سخته. حسابشم دیگه از دستم در رفته نمدونم الان چند سال مونده این صد سال لعنتی تموم بشه .
یه بازی ٬ یه بازی قدیمی ! بازیی که یه موقعی بهش عادت میکنیم ٬ می‌بریم، می‌بازیم. بیشتر می‌بازیم. ناراحت می‌شیم، پشیمون می‌شیم. بعد پشیمون میشیم که پشیمون شدیم ٬ بعد میفهمیم که باختن خودش جزو قانون‌های بازی بود. دوباره بازی میکنیم . دوباره زندگی میکنیم ٬ دوباره تاس میندازیم ٬ جفت میاریم ٬ تاس میریزیم ٬ بازی میکنیم ٬ بازی میخوریم ٬ رکورد میزنیم ٬ رکورد میخوریم ٬ میخندیم ٬ گریه میکنیم ... دور میشیم ٬ نزدیک میشیم ٬ باز میشیم ... بسته میشیم
« خیلی وقتا زندگیامون شبیه یه یه خوابایی می‌مونن که بعد یه مدت که بیدار میشیم اولش یه کمش یادمونه ٬ بعد یه مدت هرچی فکر می‌کنیم دیگه یادمون نمیاد ... ولی مزه‌ش زیز زبونمون هست هنوز ... حیف که آدما زود خواباشون رو فراموش می‌کنن. آدمای توی خواب هم فراموش میشن ... حیف ... حیف ... » ... الان دارم فکر میکنم که خیلی وقتا داری خیلی ساده زندگی می‌کنی بعد یه هو احساس میکنی همه چیز رو قبلاً یه جایی دیدی ! همه اتفاقا تکرارین ٬ همه چی آشناست ... بعد کم‌کم می‌فهمی که آره ٬ قبلاً خواب این زندگی رو دیده بودی ... قبلاً با این آدما زندگی کرده بودی . حتی اگه خیلی چیزا رو فراموش کرده باشی ٬ چه به خاطر سختیشون ٬ چه به خاطر تلخیشون ٬ چه به خاطر قدیمی بودنشون ٬ بازم یه روزی همه چی تکرار میشه . زندگی همهشه داره تکرار میشه . قیافه‌ش خیلی وقتا عوض میشه ٬ خیلی وقتا قیافه‌ش هم عوض نمیشه .. همه چی تکراریه ٬ فقط نباید فراموش کنیم ... 

وقتی میخوای روی آب بخوابی نباید دست و پا بزنی .. تکون نخور ... یادت باشه برای اینکه روی آب بمونی باید سعی نکنی روی آب بمونی ! ... اگه سعی کنی خودتو رو آب نیگه داری ٬ آب میاد روت تو میری زیر ... غرق میشی ! اگه سعی کنی روی آب بمونی نمیتونی روی آب بمونی ... اگه سعی نکنی روی آب بمونی ... حالا به من بگو ببینم ... تو عاشقی؟

 دیدی بعضی وقتا همه‌ی دکمه‌های کیبورد رو شبیه دیلیت میبینی ؟ حالا اگه از همه‌ی شواهد و قرائن هم بگذریم بازم آمار احتمال میتونه ثابت کنه که من تا چند روز دیگه خیلی قاطی می‌کنم ٬ وقتشه که یه کم مرحوم شیم نه ؟ هرچی باشه بارباپاپا هم لامصب دیگه عوض نمیشه . پروفسور بالتازال هم مرد. وتووتو هم موبایلش آنتن نمیده ...

دلم کسی رو میخواد که توضیح نخواد
که حس نکنم باید توضیح بدم
باید توضیح بدم و اونم نفهمه
کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش
چون میدونم میفهمه و واسه همینم میخوام حرف بزنم
کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من چیزی بگم
و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم
کسی که نگران کم شدن فاصله‌م نباشم
کسی که به رویاهام شک نکنه
کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام نترسه و شک نکنه
کسی که تلخ بودن رو دوست داشته باشه
کسی که مزه‌ی تلخی منو به اندازه‌ی باقی مزه‌هام دوست داشته باشه
کسی که سرد باشه
کسی که بتونه سرش رو بذاره کنارت رو زمین و تو حس کنی کنارت بودن رو حس میکنه